خدایا کن نگاه بر حال زارم
خدایا رس به دادم کس ندارم

خدایا درد و غم شد حاصل من
خدایا غم نشسته بر دل من

خدایا خسته ام من از زمونه
خدایا عالمت عاشق کشونه

خدایا من غریب و دل شکستم
خدایا از زمونه خیلی خستم

خدایا من در این دنیا اسیرم
خدایا تو بگو من کی می میرم؟


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
دعا کردیم که بمانی،
 بیائی کنار پنجره،
 باران ببارد . 
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی.
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست . 
 رفتی پیش از آن که باران ببارد...


موضوعات مرتبط: متن

تاريخ : جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
ازیه عاشق شکست خورده پرسیدم

بزرگترین اشتباه؟ 
گفت عاشق شدن
گفتم بزرگترین شکست؟
گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟
گفت ازچشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟
گفت یک روزچشمهای معشوق راندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟
گفت درعزای معشوق نشستن
گفتم قشنگترین عشق؟
گفت شیرین وفرهاد
گفتم زیباترین لحظه؟
گفت درکنارمعشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟
گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟
اشک توچشمانش حلقه زدوبانگاهی سردگفت:
مرگ


موضوعات مرتبط: متن

تاريخ : دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. 
عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. 
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: 
باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. 
پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. 
هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. 
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.
 او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! 
پرستار با حیرت گفت: 
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، 
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ 
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
 اما من که می‌دانم او چه کسی است...!



موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
 

 
مثل کبریت کشیدن درباد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه عشق
ایمان دارم
میکشم آخرین دانه
کبریتم را در باد
هر چه بادا
باد........


موضوعات مرتبط: شعر , عکس

تاريخ : دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()