و اینجا آخر دنیاست
پر از تردید و دلتنگی
پر از آلودگی و یاس
به رنگ سرد بی رنگی . . .
هوا تلخ و غبار آلود
زمین سست و ملال آور
نه یک یار و نه یک هم دم
نه حتی مهر یک مادر . . .
نفس گاهی و گاهی نه
قدم تند و گهی خسته
نگاه و خنده ای مرده
دلی رفته در بسته . . .


نه حتی قطره ای از نور
میان لحظه های مبهم و نا جور
نه حتی چکه ای از عشق
به روی شاخه ای خشکیده و رنجور . . .
پی یک حس بی رونق
دل ما با تهی ابلق
نه سرخ و نه کبود و سبز
شده دندان دل هم لق . . .
شکایت های تکرای
حروف تیز زنگاری . . .
چه احساس عجیبی!
من؟
تمام شب به فکر روز
تمام روز من تاریک
اگر دور و اگر نزدیک
اگر پاک و اگر نا پاک
اگر روشن اگر تاریک . . .
هنوز
فکری نو ام
از نو
هنوز فکر تو ام
بی تو . . .
و اینجا آخر دنیاست
صدا کن گیج کن مارا
مرا دریاب ای یارا
دل ما با غمت رازی است
مرا تو هیچ کن یارا
شروعی نیست؟
آیا هست؟
همینجا آخر دنیاست
رحم کن بر دلم ، که مسکین است


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()