از آن روزی که قلبم گشته زندانی چشمانت***مرا تر می کند هر روز بارانی چشمانت

تو با دریا چه کردی که این چنین یک ریز می رقصد***که دریا هم شده این بار طوفانی چشمانت

خدا می خواست چشمانت پریشان باشد وحالا***پریشان تر شد از گیسو,پریشانی چشمانت

و من شاعر شدم از آن زمان که قصد کردی تو***مرا شاعر کنی با این غزل خوانی چشمانت

گناه چشمهای تو مرا در شهر رسوا کرد***گناهی نیست دیگر مثل عصیانی چشمانت

نگاهم می کنی با چشمهای ناز آلودت***و دعوت می کنی از من به مهمانی چشمانت

 



موضوعات مرتبط: شعر , عکس

تاريخ : یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()