پسر کوچولو یه سری تیله  داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.

پسر کوچولو به دختر  کوچولو گفت:

من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.

دختر کوچولو قبول کرد. 

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار 
و  بقیه رو به دختر کوچولو داد.

اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود  تمام شیرینیاشو به پسرک داد. 

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابیدو خوابش برد.

ولی پسر کوچولو نمی  تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله هاشو  یواشکی پنهان کرده، شاید دختر کوچولو هم

مثل اون

یه خورده از شیرینیهاشو  قایم کرده و 

همه شیرینی ها رو بهش نداده!



موضوعات مرتبط: داستان , عکس

تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()